X
تبلیغات
عنکبوت
در این فصل خون مردگی
خاتون شعر های پریشانم بیا!
مردی بیدار سال ها
عریانی لبانش را
به خشک بیابان مغزش می برد
مردی با کفشهای سه شماره بزرگ تر از پاهایش
همیشه پشت سر مادرش
کند کند حرکت حرکت
از پا که در بیاید
به تو فکر می کند
به تو نیستی و نخواهی آمد
به گرسنگی پاهایم قسم
که لبانت آتشکده ی شهوت زمین
من بیماری مرد
با قلبی بیمارتر
و مغزی در قبرستان پایین زمین
دستان بسته به طناب
مادر
مادر در جایی که مرا آبستن بود
دستان صلیب شده به درختان کاج
روی دستانش کلاغها
هی هی دعا دعا که می خواندند
من با اولین وق وق به هیئت مرده ها سلام کردم
من از شهوت و خونی مرده
در کوچه شب کاج ها متولد شدم
آن زمان که پدر از شهوت کوچه باردار بود
به تمام زنهای دنیا رو به پشت
حیز حیز
نگاه نگاه که می کرد
من رو به پشت گریه می کردم
و به تو فکر می کردم
خاطون ماهی شعر های بی من
بیداریم را آشفته کن
ببین همیشه
مرا به مرده ها چپی منگنه می کنند
مردی انتظار سالها
رو به شب ایستاده
بیدار بیدار
تا شعر هایش را آشفته کنی

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در یکشنبه نوزدهم آذر 1391 و ساعت 23:32 |
میدان

همیشه

محل تجمع کارگران نیست

 اگر آن را برعکس ببینی

نادیم بلوتوف از آن بیرون می آید

کسی که در بلوار نفسکی

به گلوله ها نیشخند زد...

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در پنجشنبه نهم شهریور 1391 و ساعت 12:30 |
پلکم

 تمام دنیا را میبندد

تا

شما را نبیند

 

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در پنجشنبه نهم شهریور 1391 و ساعت 12:18 |

مجموعه شعر جدید علی کاکاوند با عنوان سردخانه  توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده و در حال حاضر  در نمایشگاه کتاب (راهرو ۳۰ غرفه ۱۳ نشر نگاه) و پس از آن در کتابفروشی های سراسر کشور قابل تهیه می باشد.

                              ali kakavand علي كاكاوند

 چهار شعر کوتاه از مجموعه شعر سردخانه / روزنامه فرهیختگان ۷ آبان ۱۳۹۰

۱-   برنزی

   قرن هاست كه عاشق منشی موزه ام

   و دستم را به سويش دراز كرده ام

   او فكر می كند من فقط مجسمه ی يك فرمانده ام

         كه دستش اتفاقی رو به ميز اوست

         و دارد فرمان جنگ می دهد

  2-   دهكده ی جهانی

   دهكده ی جهانی مزخرف همين است :

   تو گوشه ی ديواری   راديو را به گوشت چسبانده ای

   تا صدای اخبارش را ميان بمباران  بهتر بشنوی

   او روی كاناپه لم می دهد

   كانال ها را عوض می كند

   تا ببيند در كشور تو چه خبر است

  

3-   تناقض

   كلاغ برف را دوست دارد

   كبوتر دودكش را

   پرندگان با تناقض ها   زندگی می كنند 

   تو  هم با اين همه احساسات      قفس قناری در خانه داری

              

۴-   آلزايمر

   در جاده ی ابريشم بود  يا   بلوار كشاورز

  مردی با پوستينی مغولی  يا  شلوار جين آبی

  رو به رويم  شمشير كشيد  يا  قمه

  سكه هايم را می خواست  يا  اسكناس هايم

 

  ببين   من هر چيزی را دوبار به ياد می آورم

  آن وقت تو بگو  فراموشی گرفته ام

 

در جست و جوي زمان از دست رفته ي مارسل پروست

وقتي متنی را مي خواني- مثلا ً صفحات حدود 502  "طرف گرمانت2 " از  " در جستجوي زمان از دست رفته " - به فكر فرو مي روي و كلمات را كه تند تند از جلوي چشمت مي گذرند و تعدادي هم به مغزت مي روند می بینی ، فكر مي كني حيف است همين جوري فقط از جلوي چشمت رد شوند. احتمالا ً كتاب را لحظاتي كنار گذاشته به نويسنده اش هم فكر مي كني، به فضاي تاريخ و جغرافياي نويسنده و قيافه و اشكال اطرافش هم فكر مي كني، به اين كه او دارد تند تند اين صفحات را مي نويسد ،پس به فكرهاي او هم فكر مي كني كه  حالا در زمان نوشتن اين سطرها مردي بزرگسال است و دارد خاطرات داستان گونه ي جواني اش را با کمی تغییر مي نويسد و تو هم در جايي ديگر با شرايطي ديگر داري مي خوانيش.تو هم زمان سه زمان را مي بيني: زمان اتفاقات ، زمان نوشته شدن اتفاقات و زمان حال خودت را. يعني تو داري اتفاقات پايان قرن نوزدهم را كه در اوايل قرن بيستم مکتوب شده است را در اوايل قرن بيست و يكم مي بيني. اين است كه تو يك مخاطب مسافر و يك مخاطب در حال گذر از مرز "صرفا ً مخاطب" هستي . پس  شايد ديگر به خودت اجازه ندهي با تند تند گذشتن كلمات ، بيش از اين به سه زمان البته غير مقدس در سه قرن توهين كني. علی کاکاوند / نقل از وبلاگ آنات

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:20 |
 

به نام خدا

من برعکس مصطفی مردانی معتقدم که این رمان جزء رمانهای واقع گرا اجتماعی به حساب می آید – رئالیستی بالزاگی , که همه چیز را بر پوسته بیرونی و تنها بر عینیات قرار میدهد و من بر این باورم که کمتر به درونیات شخصیت ها می پردازد.

درونیانی که تناقض رفتاری درونی آنها نشآت گرفته ازجامعه مریضی است که نویسنده به آن می پردازد . تلاشی برای عکس برداری از واقعیات .

واقعیاتی که کلیتی عظیم از جامعه را در بر میگیرد . من در این رمان چیزی از مولفه سورالیستی ندیدم که حتی ذهنم به آن سمت برود – در سورالیسم اختیار ذهن به دست افکار نامربوط سپرده می شود ولی در این رمان همه چیز بر اساس واقعیات بیرونی و کاملا مربوط و آگاه صورت می گیرد بجز یک فصل که درگیری ذهن و ناخودآگاه راوی در مورد قتل آقای شاهی را به تصویر می کشید.

و این دلیل بر سورئالیست بودن یک اثر نیست هر انسانی در برهه ای از زمان جهان ذهنی پیرامونش معطوف چیزی می شود آن هم برای لحظه ای که شاید تخیلات و واقعیات در آن جهان با هم تلفیق شوند درصورتی که در این رمان , این لحظه اتفاق می افتد درگیری ذهن آرمان با آقای شاهی که یکی از روشنفکران گنگ یا مبهم است که ساختاری پیچیده دارد که برای مخاطب قابل شناخت نیست و درونیاتشان را کمتر در طول رمان می بینیم و شاید هم به دور خودش و هم به دور ذهنش حصاری کشیده است که به داخل این حصار راه پیدا نکند .

اما خود شخصیت شاهی به چیزی رسیده است ( که باور ما ارزش این هستی است ) این ذهنیات اوست که از او یک شخصیت می سازد برعکس بقیه که در حد تیپ می آیند , به این خاطر می گویم تیپ چون ما هیچ چیزی از حالات غالب روحی روانی – یا گرایش های مادی و معنوی یا موقعیت های اجتماعی و یکی از طبقات جامعه از آنها نمی بینیم یا اگر می بینیم به صورت ساختاری کاملا ضعیف می آیند .

شخصیت شاهی شخصیت کاملا پنهان است؛ برعکس شخصیت آرمان ونگار که شخصیتهای کاملا آشکار هستند که از طریق رفتارهای اجتماعی – دیالوگ هایشان رمان را آغاز و تاپایان پیش می برند که مخاطب توسط قدرت ذهنی و اطلاعاتی که نویسنده می دهد می توان آن ها را مجسم کرد .

مثلا شخصیت آرمان که شخصیتی کاملا شکاک , دقیق و روشنفکر است که به همه چیز شک می کند حتی به زنش.

و شاید هم این قرن شک کردن به همه چیز باشد از دید راوی . راوی که پستی و بلندی های جامعه را می بیند . انسانهای له شده در حاشیه اجتماع, که فقط له شده مادی نیستند که خیلی از آنها فاقد اعتبار اخلاقی می باشند که برگرفته از اوضاع و احوال اجتماعی سیاسی حاکم بر جامعه می باشد ولی در کل هیچ شکلی از جامعه وجود ندارد که هر انسانی بتواند آن را متعادل تلقی کند.

اما شکست این انسانهای له شده نشأت گرفته از جامعه بیماری است که اولین چیزی فلاکت مادی و له شدن زیر بار چرخ دنده های نظام سرمایه داری است .

2- شکستی که توسط جامعه ای که هیچ راهنمای ندارد جامعه ای که هیچ راهنمای ندارد جامعه ای که به قول فرانک اوکانر نه آرمانی دارد نه پاسخی و همیشه این شخصیت ها در حاشیه اجتماع سر گردانند.

3- آسیب های نظیر عدم استحکام در خانواده عدم روابط ارگانیک بین افراد خانواده و اعتماد نکردن به خانواده برای تیپ های مثل مستانه – لیلا و شیلا و میترا که دچار فساد اخلاقی شده اند که حتی برای گرفتن حقوق اجتماعی شان دست به جنایت های نظیر قتل می زنند که  نویسنده با نگاهی تیز به این امر پرداخته است ( فقط این را می دانم که برای دفاع از حیثیت و شرفم کشتمش بعضی وقتها به خودم می گویم نباید می کشتمش اما باز می گویم کشتم چون باید می کشتم . چون راه دیگری نداشتم ) این مونولوگ ها یا تک گویی درونی ها که مابین شخص و وجدانش می باشد فرامن هایی هستند که در جامعه هزاران هزار بار به وضوح دیده ایم .

2- به اعتقاد من مخاطب, نویسنده با حذف خیلی از سطرهای رمان مثل بگومگوهای آرمان و نگار که هیچ کمک خاصی به ساختار محتوای کار نمی کندو مشاجره ای که هیچ نتیجه و فعل و انفعالی در برندارد.

بگومگوهای معمولی و پیش پا افتاده,که از حوادث و صحنه های ناب خالی است. من وقتی کتاب تپه های همچون فیل های سفید را میخواندم به جلوه خارق العاده ای از مهارت همینگوی که در حذف شرح های غیر ضروری که بکار برده است رسیدم که همینگوی با آوردن ایجاز و غیر مستقیم گویی و همچنین حذف شرح های غیر ضروری به هنری بودن اثر کمک می کند ولی در این رمان می بینیم که نمایشی بودن مستقیم اثر زیر بار شرح تحمیلی آشکار رو به ویرانی می رود . نویسنده طوری شخصیت ها را کنار هم چیده است که خواننده با این مواجه نیست که در آخر چه خواهد شد طوری که می تواند خیلی از فصل ها را خودش حدس بزند و همه این مسائل نشأت گرفته از مستقیم گویی راوی در طول ساختار روایی اثر است که هم نقطه قوت است هم نقطه ضعف.

نقطه قوت از این نما که فضای معمولی را برای مخاطب ایجاد می کند و نقطه ضعف از این نما که همه چیز کار رو و کاملا مستقیم بیان می شود و قدرت کشف وشهود را از مخاطب اثر می گیرد.

فضای ملموس این رمان در بعضی جاها مخاطب را یاد فضای فیلم راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی می اندازد (چند نفر از راننده ها را فحوش ناموسی دهان به دهان شده اند. پسر می رود تنه اش را به دختری می مالد. موتور سواری به پلیس التماس می کند . زنی پایش در شیار پل گیر می کند و صدای جیغ زنی درخیابان که فریاد می زند کیفم را دزدیدند و دختر آدامس فروشی که آستین مرا میکند و می گوید: یک آدامس بخر . فضای « شهر» به قول دامون افضلی به مثابه یک هیولای انسانی فهم ناپذیر است . متروپولیس هزار سر و هزارتویی است که امنیت و سادگی و صفای شهرستان های ارگانیک قدیمی تماماً از آن گرفته شده و از حیث خیلی شیطانی مخوف می نماید در این دوزخ شیطانی یکی آدم می کشد و دیگری ورد می خواند تا اشباح و شیاطین را به قوطی برگرداند .

شهر با کثافات , تنش ها و نکبت های انبوه که هیچ رودخانه امن و مصفایی برای قدم زدن نیست.

این فضای ملموس شهری باعث شده تا حدودی نویسنده رمان را از فضای کلیشه ای نجات دهد و بحث ها جامعه شناسی و اجتماعی رادر ذهن مخاطب تداعی کند تا باعث قدرت اثر شود و عمیق ترین همدردی با کسانی که زیر گامهای هیولایی شهر و چرخ های توسعه آن له شوند. چیزیکه در داستان کلید سینگر هم اتفاق می افتد.

 

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 17:10 |

محاکمه

 

به گردنه لواسان رسیدیم ،در تصمیمی که گرفتم نباید تردید کنم.باید همین غروب کار را تمام کنم.عوضی نکبت چرا خاموش شدی-استارت می زنم فایده ای ندارد.پیاده می شوم اخرین بلندای کوه، شلوغی این همه ماشین ،این گردنه لعنتی، عمق این دره ،ان قوطی حلبی، همه چیز واقعا خنده دار است گیج شدم، گیج گیج فقط باید سر این گردنه فریاد بزنم، با تی پا به جان ماشین می افتم.پیرمردی که لاغریش را داخل پا لتو ریخته، به طرف من امد.

عمو جان-کر-مشکلی بیش اومده؟

نمی دونم چرا یهو خاموش شد؟

با هزار و یک بدبختی ماشین را بغل جاده پارک میکنم

جوان بیا فعلا کنار اتیش خودتو گرم کن ،یه استکان چای تو این هوای پاییزی می چسبه.

کجا!

دارم میرم اونور جاده

حالا لب دره ایستاده ام و به پایین دره نگاه می کنم

باید برگردم پیش پیر مرد

برگشتی

بخاطر تو برنگشتم اما..........اما پیرزنی کنارش نشسته ،به من خیره شد.من هم به دست های سیاه او زل زدم.دلم میخواست حرف بزنم.به پیره مرد بگویم امده ام به کمک یکی از همین دره ها  ام جلواین پیره زنی که گردو ها را پوست می کند.نه دو تایی با هم حرف می زنند ،به زبان سورانی-البته کمی با زبان ما فرق می کند.اما می فهمم پیره زن چشمش را به سوی قاطر ها که از بالای جاده بایین می امدند چرخاند.

لبخند زد و گفت:یادته اون موقع قاطر ها را اماده میکردی-شبانه از مرز رد میشدم.

بیشتر موقع هاتلویزیون و جاروبرقی می اوردم.چند نفر از مردم ابادی قاطر نداشتن تلویزیون ها را به کولشان می بستند، کول بری می کردنف سخت بی، کمر درد و هزار بد بختی ،کار دیگری نداشتن مثل خود من

یه شب مرز شلوغ شد، هر کاری کردیم نشد که نشد همه داشتن بر می گشتن، پشت صخره ها قایم شدیم، مامورها کمین کرده بودنن، کاک محمود یکی از سربازان رو شناخت.پسر کاک احمد بود.

پیره زن یه تیکه چوب داخل آتش انداخت و گفت کدوم احمد!

احمد مریوانی نه، نه احمد چای فروش، مدتی طول کشید آمد گفتم کاک گیان چی شد

گفت:فایده ای ندارد کاک، مرز بهم ریخته

دست هایم را روی آتش به هم می مالم، پیره زن سه ته چای میریزد ،پیر مرد از روی گونی گردو کتابی را برداشت،  کتابی از کافکاست محاکمه

با تعجب گفتم کتاب میخونی

جوانی ها آره، اما الان کمتر

واقعا مال خودته

آره مال خودمه، هر کی میتونه کتاب بخونه جوون

گفتم:شما چی

گفتم:من به خاطر همین، حرفم را قطع کرد و گفت:باورم نمی شد ،تو خیالم نمی گنجید که یک گردو فروش هم کافکا بخواند همانطور که چای میخورد گفت:کافکا از شانزده سالگی با زدن مییخک قرمز به یقه اش اعتراض خود را به اتریشی ها ابراز کرد

پیره زن نگاهی از روی خشم پیره مرد می کند و لب هایش را می گزد

از روی صندوق بلند می شوم، به سمت دره می روم، نگاهی به پایین دره می کنم ، بر می گردم روی صندوق می نشینم.بیره مرد با سنگی بای راستم را نشانه می رود-نگاه می کنم.متوجه حشره ای

 می شوم که از روی کفشم به سمت مج بایم می آید حشره را برت بعد زیر با له می کنم.

پیره مرد نیشخند موزیانه ای نثارم می کند

مگه تو هم از این ها می کشی

ممکن بود نیشم بزند

بلن شد به طرفم آمد

چه کاره ای!

بد بخت

خندید پس آن ماشین،

مال یکی از دوستاست-امانت گرفتم

از خودت بگو

گفتم:دروازه غار یه اتاق مجردی گرفتم، زندگی نیست یه جور مرگ تدریجی ،اومدم تا خودمو توی دره پرت کنم زدگی یه جورایی داره رو سرم سنگینی می کنه پیره زن با گوشه روسری آ سر چشمانش را پاک کرد، لبخند تلخی زد و یه حبه قند به من تعارف کرد و گفت:روله بخور تا مزه دهنت عوض بشه قند را توی دهانم گذاشتم به فکر فرو رفتم،پیره مرد گفت:چی شد تلخ بود خندید بیره زن گفت قند من

گفتم:هم قند تو هم خاطره اش

بچه که بودم مادرم صبحونه بهم نون و قند می داد ،نون و سر چراغ نفتی برشته می کردم از خونه می زدم بیرون کنار یه دیوار آجری ترک خورده وای می ایستاذم.آفتاب تو صورتم می خورد، شروع می کردم به خوردن از صدای خر خر کردن قند زیر دندان لذت می بردم.بیره زن گردو های پوست کنده را داخل ظرف شیشه ای می انداخت:روله همین آقا تو معلم بود.اخراجش کردن. حسابی با شعبان بی مخ و طیب شاخ به شاخ شده بود.بیره زن کتاب را روی گونی انداخت و گفت:می خواستم بچه هارو با تاریخ کشورشون آشنا کنم. تو بگو وظیفه یک معلم تاریخ چیه

غیر از اینه به پایین جاده نگاه کردم.قاطر ایستاده بودند.پیرمردی سیگاری......... و گفت ما توی هر سین دلیلی برای ماندن نداشتیم.برگشتیم و لایتمون بیر زن چند تا گردو از داخل گونی آورد و گفت نزدیک مرز، آبادی شیخ صله دو تا قاطر گل سنگی با سقف کوتاه تیر چوبی به ما دادن – روله خونه ما هم مث بقیه خونه ها بود.پیره مرد داد زد شب ها می رفتیم.سبیده دم صبح بر می گشتیم به طرف...

پیرمرد رفت و عینکش را با گوشه ی روسری پیر زن پاک کرد.پیره زن تو حرف شوهرش پرید.

یکی از روز های خیلی سرد زمستون بود روله،دندون رو دندون بند نمی اومد – درسته یادمه کراس گل گلیمو پوشیده بودم سر ون ابریشیمو دور سر بیچیده بودم میخواستم برم از قنات واسه قاطر ها آب بیارم که دیدم اهالی روستا دوره اش کردن حس بدی داشتم روله ،پیره مرد گفت تا خواستم حرفی بزنم.ماموسا اکبر با بیل زد توی سرم و خون سر و صورتمو شستشو داد.پیر زن گفت دیدم اوضاع خراب رفتم از پشت رف برنو برداشتم یک تیر هوای انداختم و گفتم ((و گیسه داکم اگر دست له با خطا که ین ام تیره له ناو زگه تان خالی که م)) ماموسا ترسید بقیه هم عقب رفتن ماموسا گفت بارو بندیلو ببند و از این آبادی برو ما نمی خوایم بچه هامون سر را جیف تو از بین برن. پیره مرد شانه اش را از جیب پالتو بیرون کشید و شروع با شانه کردن سبیل های سفیدش کرد.سرش را به سمت دامنه کوه چرخاند گفت کژال شیر زنی بود که بشتم ایستاد وتا الان هم تنهام نذاشته بیره مرد استکان چای را از روی زمین بر می دارد و به دست پیرزن می دهد.بلند می شوم و به طرف دره می روم.لب دره ایستاده ام و به پایین دره نگاه می کنم.

 

 

نعمت مرادی

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت 19:41 |
صداي جير جيركي يك زن


و تازه مثل قطار سوت مي كشيد مغزت؛ واگن هايي كه نبايد دنبالت مي افتاد؛افتاد تصادف كردي و هيچ بيمارستاني تورا راه نداد. كه مغزت روي شانه ات چشمك مي زد- تمام آمبولانس ها صداي آژيرشان براي تو بود. و تو مريض نبودي كه مغزت صداي جير جيرك بدهد. تمام پرستارها روس سرت مغزت را تماشا مي كردند.
و تو اين دور-پرت از جمعيت موهايت را شانه مي كردي و مي خنديدي آقاي دكتر دكتر بود- تو مغزت جيرجيركي بود و او گوشي را روي پايت گذاشته بود.
قطار دوباره تصادف كرد و تو يادت آمد كه به هيچ پرستويي آب ندادي و يا اصلا قفسي نبود كه تو زنداني داشته باشي پرستار تازه كار بود مثل اينكه تو اولين بيمارش بودي يا اصلا سرهنگ؛سرهنگ بود آن هم آمد وقتي سرباز بود زماني. همان پسر شمالي آشخور را گول زد.
تو كف سيگار بود. آهاي پسر-بله-بيا قول بديم كه اصلا سيگار نكشيم- و تو از كف سيگار دندان هاي مسخره ات را به هم مي زدي- و تو اصلا سيگار نداشتي- ما اصلا ديوانه ايم- بيا ترك كنيم- بيا همين جا سيگار رو چال كنيم. و تو كه هم دروغ مي گفتي هم سيگار مي كشيدي پاكت سيگار را چال كردي و تازه فاتحه خواندي و دروغ هاي تو چال شد كه بشود.
پسر بي خبر از اينكه تو چقدر مغز پسر را گرفتي و بعد از دو روز كه گردان خواست محل عملياتي بر و تو دزدكي پاكت سيگار را برداشتي و پسر شمالي در كف يك نخ سيگار مغزش سوت مي كشيد و كه جاي خشك دود مي كردي. تمام چاي خشك و سيگار تمام شد كه پسر شمالي برايت يك پاكت پين يك نامه آورد.
پيرمرد اصلا داخل قطار نبود- بليط نگرفته- گلابي گاز مي زد- دو چرخه سوار بود يا اصلا نبود پدر داخل حياط را در آورده بود و تو قهقهه مي زدي كه مغزت روي شانه ات افتاده است. دكتر مغزش صدا جيرجيرك مي داد كه اصلا گوشيكه روي پاي تو گذاشته بود-گوشي بود- تاير را اينقدر داخل حياط چرخاند كهبهش سوپ دادند و تازه مي خواست براي مسابقه اي كه قرار بود تو اكتبر سال آينده برگزار شود آماده شود كه يادش افتاد كه بايد يكي از پيچ هاي ويلچرش را كه زمين افتاده است كند و ؟؟؟؟را ببند.
قطار آماده بود- واگن هاي خالي- مسافرانش چهار نفر بودند كه و قطار خالي مي رود بدون مسافر و بليط هم اصلا نمي گيرد و تو هنوز روي تخت افتادي و به چشم سرهنگ و دكتر- و دوندهاي كه اصلا دونده نبود- جانباز بود كه مغزش صداي جير جيرك مي داد- حالا هم حاضري طلاقت را بگيري- سه نفر را گول زدي- نفر چهارمي كه خواستي گول بزني هميشه دنبالت راه مي افتد و تو را ادامه مي داد بهت جان مي داد. كه سر مردم را كلاه بگذاري و آخر مي خواهي آن پسر جوان را تا كجا ببري بيست روز است كه تو را نديد- مي بيند- خانه ات كوچك است. و تو قرار بود كه هميشه هم ديگر را دوست داشته باشيد.

 


است كه تو را نديد- مي بيند- خانه ات كوچك است. و تو قرار بود كه هميشه هم ديگر را دوست داشته باشيد كه پرت نشويد داخل يك قطار كه اصلا قطار نبود.
اينجا كه آخر راه نيست- خورشيد هم تمام نمي شود- مي سوزد كه خاكستر بشود- نمي شود- دكتر كه به تو دل نمي بندد كافي شاپ دروغ است. دروغ محض – اصلا قتلي نبود- سرهنگ نمي تو شاهد خوبي براي اين بازي باشد-  و تو همه را سر كار نه – بازي دادي.
دروغ مي گويد اصلا دختر را نديده بود- ازدواج نكرده بود- من خودم توي پرونده اش را گشتم- تمام پرونده را زيرو رو كردم – پشت شناسنامه اش اصلا زن و بچه اي نبود كه قاتل باشد.
زن بود يك پيرزن دهاتي كه سرش را حنا بسته بود كه از در اتاقت رد شد و نگاهي مسخره آميز كرد كه مثل هميشه از گربه ي سياهي كه دستش را مي ليسيد بدت آمد.و از روي تخت افتادي. سرت مي رفت و همان پسر جوان عذابت مي داد.
كه گاهي پشت دكتر و گاهي پشت سرهنگ و گاهي داخل جلد يك گربه سياه قايم باشك بازي مي كردي تو نمي فهميدي و دكتر را كنار مي كشيدي و پاكتي سيگار پين به او مي دادي كه دود كند و من هم از بين شماها خواستگار خوبي پيدا نكردم به اين دكتر بگو كم اين مورچه هاي قرمز داخل حياط را كند كه تو فهميدي سرهنگ هنوز هم قلقلكي است- تو اتاقت را مشخص نكردي داخل پرونده ات گل قرمزي كه داخل پرونده پيدا كردم با گل قرمزي كه تو كافي شاپ ديدم  و قتل زني كه اصلا نبود. صداي سوت قطاري كه واگن هايش حاوي آمپول هايي بود كه هيچ وقت تو و همراهانت را خوب نمي كرد. كه اين پسرك جوان كاشكي هيچ وقت صداي جيرجيركي يك زن را نمي شنيد.
بيست سال دارد. تقليد پير زن هاي هشتاد ساله در مي آورد و سر حنا بسته هش را هر روز با و سرهنگ و تو نشان مي دهد كه پرستار سوزنش را بزند كه شايد حالش خوب بشود.
فلسفه خوبي ندارد نگاه مات زني كه روي تخت افتاده بدون خوراك و مغز سينما اش و تصوير ها يك به يك مي ديد كه تلوزيون از ته سالن خاموش شد كه برق نرفت- سرهنگ قد بلندش را جلو تصوير آورد و گلابي گاز زده را وسط سالن پرت و تو چرت مي دادي كه بروي-.
هيچي ممكن نيست حتي قوطي كبريتي كه از مورچه قرمز پر مي شد و يادش آمد كه به اين مورچه مورچه هاي عراقي مي گفت كه هر روز به جاي يك سرباز عراقي يك مورچه قرمز را بين مي برد و نمي فهميد كه سياه با قرمز هيچ فرقي ندارد- دكتر گوشي اش را كف پات گذاشت و تو خنديدي و خنديد و فرار كرد و تازه فهميدي كه اينجا بيمارستان است.
كابوس نيست- يك حقيقت- شايد تيمارستان يا يك كابوس و اصلا قطار و سرهنگي نبود يا دكتر يا پيرزني با گربه سياه و تو تصادف نكردي.يادت آمد كه خودت دكتري و شايد اشتباهي اينجا آمدي كه زمانش را نمي داني كه سانسور شده است.
مكانش دوست داري كجا باشد يك آسايشگاه روانكاوي يا يك كافي شاپ.قاتل قاتل است بي عينك يا حتي بي سبيل و ممكن است گل قرمز بوده باشد،يا اصلا- سرهنگ شاهد هاي خوبي براي اين بازي.مقتول مي تواند يك زن باشد و صدايش جيرجيركي.يا يك سرباز كه مدت بيست سال است كه خودش را سرهنگ جا زده باشد.
-بر چسب خوبي است- ولي ما گول نخورديم سرهنگ هنوز هم لباس هاي آش خوريش را به تن مي كند و سيگار پين دود مي كند- يا دكتري كه گوشي را با سيم برق درست كرده و راننده قطار هر روز قطار اسباب بازيش را راه مي اندازد بدون مسافر و بليط- و تو كه كارگردان خوبي براي بازي هستي هنوز هم مغزت روي شانه ات افتاده كه لباس دكتري ات را از تن در مي آوري
-راه مي افتي كه خواب نباشد- روي شانه ات را نگاه مي كني-جيبت صداي جيرجيرك مي دهد و جيرجيرك را از جيبت در آوردي و پرت كردي كه صدايت خوب شد.
قاتل ممكن است يك راوي داستان باشد يا يك زن با صداي جير جيركي و من تلفيقي از اين دوام و اصلا قاتل نيستم من هم مثل بقيه ي مردم يك شاهد عيني ام-يك ناظم و اصلا اين ماجرا شايد اتفاق نيفتاده باشد و شايد هم در يك آسايشگاه روانكاوي و يا يك بيمارستان و تخيلات و واقعيات يك زن با صداي جير جيركي.  
 
نعمت مرادی

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت 10:27 |
1- 

نگاه کن برف می بارد 

و زمان چه قدر ناتوان است  
وقتی تو نیستی و اجاق خانه با نام تو نمی سوزد 
زمان چقدر ناتوان است 

2–
چه ناتوان بودند ، دستهای من
تو را به رقص می خواندند و
  خود
  توان ِ بر خواستن نداشتند ... 
چه ناتوان بودند ، دستهای من 


+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در چهارشنبه نهم تیر 1389 و ساعت 18:27 |

 نعمت مرادی

 

اصلا به حرفام گوش نمی دن- انگار نه انگار – هر کسی واسه خودش  هر کاری دوست داره می کنه. تو حیاط همش باید مگس بازی بکنم. اون از آبجی شهرزاد، این هم از با با که مدتیه اصلا حرف نمی زنه. گوشه اتاق کز کرده مث کلاغی که دروغکی روی شاخه حیاط می شینه و کز می کنه. نه اصلا باهاشون حرف نمی زنم. تو که داری ساز مخالف می زنی . نه اصلا این طور نیست. این ها همه چی رو از من قایم می کنند.

بابا دیگه کتکمون نمی زنه ، دیگه اگه کتاب مونو گم کنیم حرفی نمی زنه. داداشو دیگه نمی زنه . یه بار داداشو این قدر زده بود- به خاطر این که همکلاسی اش کتاب فارسی شو دزدیده بود – تا در خونه داداشو زده بود. دیگه نگفته که بچه است.

بچه ها تو کوچه نوشته بودن ساواکی. منم نمی دونم واسه چی . آبجیم می گفت که بابام خیانت کرده . حالا هم مغزشو پاک کردن.

فقط سیگار می کشه، تازه چند روز پیش هم که رفتم درِ اتاقش دیدم داره شپش هاشو می کشه.این قدر خندیدم که نگو! آخه مامان می گفت فقط کوچولوها شپش دارن واسه این بود که هر روز سرمو می شست و به سرم گچ می زد، بعد موهامو مث خودش کردی می بافت. با با دیگه کراوات نمی زنه . کت و شلوار شیک نمی پوشه . آبجیم حالا دیگه هیچ ترسی از بابا نداره، چون با اون پسره موبلنده می آد می ره تو اتاق . چند روز پیش دزدکی از پشت پنجره نگاه کردم اما یهو صندلی از زیر پام در رفت و زمین خوردم. اومد بیرون، عصبانی شد، بعدش یه یه تومنی بهم داد که لئاشک بخرم. همش می گفت من می خوام مثل فروغ بشم . زیر لبش همش اینو زمزمه می کرد.

 

منم یهو خون دماغ شدم. کار یه روزم نیس، هر روز خون دماغ می شم . ابجی دیگه باهام کاری نداره، فقط گاهی وقت ها داداشم دستمال کاغذی لول می کنه و تو دماغم می گذاره. گاهی آب پیاز تو دماغم می چکانه . خودشم که همش عنکبوت های داخل اتاق بابا را می گیره و از درخت چنار تو حیاط آویزون می کنه.بعدش زیر همون درخت چنار واسشون قبرهای کوچولو درست می کنه . انورارو چال می کنه. بعدش با آب پاش روشون آب می پاشه.

تازه دیشبم رفته بود تمام کتاب های آبجیمو آتیش زده بود. آبجی داد و هوارش بلند شد. می گفت چه قدر برای این کتابها اشک ریختم. اصلاکارشون معلوم نیس، یه دفعه فروغ، فرداش می آدمی گه حافظ. فکر کنم داداشم اومده بود کتاب های حافظ رو سوزونده بود. تازه شاید هم آنها رو تو اون قبرهای زیر درخت چنار قایم کرده باشه، چون داداش می گفت این به درد نمی خوره. من اصلا از کاراشون سر در نمی آرم.بازم خون دماغ شدم.چرا همش باید از دماغ من خون بیاد؟ چرا از دماغ آبجی خون نمی آد که کار بدبد می کنه یا از دماغ داداش که عنکبوت هارو اذیت می کنه؟ اگه مامان خونه بود خوب می شد. از اون روز که فهمید بابا بیکار شده دیگه حرف نمی زنه. از خونه رفته نمی دونم کجا رفته، اگه پیداش کنم می گم بیاد سربابا رو بشوره. سرشو گچ بزنه تا شپش هاش بمیره.

به آبجی هم گفتم ولی گوش نمی ده. همش می گه بابا فقط به فکر خودشه. واسه همینه که از بابا بدش می آد. خودم دو سه بار رفتم تو اتاق بابا ولی از من  می ترسه. دست هاشو جلو صورتش می گیره و به دیوار تکیه می ده. یاد اون شب افتادم که بابا عنکبوت شده بود ماهمتو تارهایی که ریسیده بود گیر کرده بودیم.

می خواست مارو بخوره. به خاطر همینه که جلو نرفتم و فرار کردم ترسیدم.آبجی اومد یه لیوان آب بهم داد،بعدش یه قصه واسم تعریف کرد. داداش می گفت که قبرستان زیر درخت چنار پر شده، حالا گیج شده که قبرهاشو کجا بکنه.

دیگه می ترسم تو کوچه برم. بچه ها موهامو می کشن- بعدش می گن ساواکی. هرچی هم می پرسم کسی جوابمو نمی ده. صبح هم دو سه تا از اون همکارهای بابام همنونا که کت و شلوار می پوشن، اومدندو آبجی رو با خودشون بردن. من هم رفتم جلو یه کشیده زدند تو صورتم. دوباره خون دماغ شدم- داداشم هوار می کشید، تو حیاط می چرخید، مثل دیوانه ها شده بود. بابام این قدر ترسو شده بود که هیچی نگفت. فکر می کردم بابام بهترین و قویترین مرد دنیاست.

آخه هر وقت که خونه می اومد اسلحه داشت بعد همه ازش می ترسیدیم.

دوسه بار هم تو دماغ مامان زد و خون دماغ شد مثل خود من ظهر وقتی خواستم غذاشو ببرم دیدم که افتاده بود. چشم هاش باز مانده و از لای دهانش کف بیرون زده.

حالا من موندهم و این خون دماغ و عنکبوت هایی که هر روز روی درخت چنارآویزون میشن.

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 17:40 |

نقد بر کلماتی که زوزه می کشند نوشته امیر حسین محمدی

نعمت مرادی

هميشه به اين مهم فكر مي كنم كه چرا شخصيت هاي داستانهاي هدايت اينقدر زنده و ملموس هستند! و اين اتفاق چرا در داستان نويس هاي اين يكي دو دهه نمي افتد.يكي از مهم ترين اين عوامل عدم شناخت شخصيت هاي است كه نويسندگان نسل جوان انتخاب مي كنند. هدايت با پرداختن به پيچيدگي و تناقضات روحي و فردي شخصيت ها و وارد شدن به درونيات آنها. از آنها شخصيت هايي مي سازد كه قابل لمس ، و مشابه آن را در اطراف يا محيط زيست خود مي توان ديد. ولي آيا اين اتفاق در داستانهاي محمدي مي افتد. شخصيت ها محمدي شخصيت هاي خشك و بي تحركي هستند كه در نماي دور اتفاق مي افتند.و ما چيزي از روانشناختي رفتاري آنها دستگيرمان نمي شود فقط و فقط يك معلم را مي بينيم كه در حد تيپ باقي مي ماند و چيزي از درونيات و فرديت شخص عايدمان نمي شود تنها چيزي كه در روايت و در يك لحن كلي به دست مي آيند تنها زيستي يكي دو تا از شخصيت ها در طول روايت است. شايد من مخاطب شبيه شخصيت معلم و چاي فروش را در اطرافم ببينم و جلوه هاي از واقعيتي شبي را كه محمدي جلو چشمم مي گذرد اما آن سلسله مراتب كه در اجتماع كه در بر خرد شدن فرد و درگيري دروني است را نمي بينم. پس تفاوتي بين من مخاطب و محمدي نويسنده در كجاست. نه اينكه بايد در زواياي پنهان قلم محمدي باشد. آنجه را من مخاطب از يك چاي فروش و يك معلم و يك فرد سياسي و حتي يك كارگر مي بينم محمدي هم مي بيند نه اينكه به قول بهرام صادقي((خواننده و اجتماع از نويسنده اين را نمي خواهد كه از آنچه در اطرافش مي بيند و خودش بيشتر از او(نويسنده) به آن آگاه است برايش بگويد. خواننده تجربه اي مي خواهد كاملا شخصي، تجربه اي كه خودش نداشته باشد. هر كسي تجربه مخصوص خودش را مي تواند عرضه كند من آن داستان نويس را مي پسندم كه چيزي را كه بگويد كه هيچ كس ديگر نتواند بگويد.هنرمند بايد چيزي از خود به دنيا اضافه كند)) در اين مجموعه ما در داستان مادر به اين تجربه مي رسيم آن هم از لحاظ سوژه محور بودن داستان نه از لحاظ ساختاري و حتي فرسيك.

 


(2) اهميت زبان به چند مولفه بستگي   1- گويش و اقليت- لحن- لهجه و خود زبان كه در ساختار كلي از يك داستان لحني كلي مي سازد. حالا اين لحن كلي در 5 داستان اين مجموعه محمدي ديده مي شود كه كه در جاي باعث قوت و در جاي باعث ضعف مي شود(( غروب از راه مي رسيد و بابا علي دلخوشكنك چيزي كه شايد او را با زندگي آشتي دهد. شب هاي زندگي او،شب هاي چسبيده به بدن هاي بو داده  همشهري هايش بود.شب ها كه در غوغاي خرو پف سنگين آنها ثانيه ها را نمي ديد)) و در جاي باعث ضعف مي شود و اين ضعف هم در ساختار كلي داستان اول و هم در لحن كلي و لحن آن دانش آموزي كه بعد از سالها بر گشته است. به وجود مي آيند. در اين داستان نويسنده تفكر يا انديشه خود را به جاي دانش آموز تزريق مي كند كه باعث گنگي و مبهمي و يك نوع پارادوكس در سوژه مي شود((اشك از زير قاب عينكش سر مي خورد عينك را بر مي دارد((پرش چشم هايم از اول همينطور بود؛ تيك ها،سرنوشتي محتوم،ميراث تولد))
زبان يك داستان به خودي خود از داخل انديشه و تفكر نويسنده بيرون مي آيد حالا اين زبان ممكن است تحت تاثير گلشيري باشد يا نه مثل جلال آل احمد ريشه اش در ادبيات و ظرايف نثري كلاسيك باشد نه فقط آل احمد بلكه خيلي از نويسنده هاي ما مثل چوبك و در نسايش نامه اكبر رادي و در شعر شاملو ، از گلستان سعدي و تاريخ بيحقي تاثير پذيرفتند براي دامنه و ازقان و غنا بخشيدن به نثر داستان، زبان شعري، و نمايش نامه هايشان. زبان درست است كه يكي از مهمترين مولفه هاي در ادبيات (داستاني- شعري و نمايشي) است اما كل و اصل نيست. در اين مجموعه محمدي ديدگاهي افراطي نسبت به زبان دارد. در اينكه محمدي براي به دست آوردن اين زبان سالها كتاب خواند و كوشيده شكي نيست و مهمترين مولفه اي كه از آن بهره جسته همين زبان است. محمدي نويسنده اي جدي و پر تلاش است كه براي اين مجموعه داستان عرق ريزان روح داشته است. او تلاش كرده است كه با نثري فخيم و با توجه كردن به آهنگ دروني كلمات نثري حسي تر و ملموس تر بيافريند. اما چيزي كه در داستان هاي محمدي وجود دارد اين است كه محمدي نكوشيده است كه با نمايشي كرد و نشان دادن جزئيات مخاطب را در فضاهايي كه خلق كرده است دخيل بداند. از همين رو نويسنده در بيشتر داستان هاي اين مجموعه نقل ماجرا در حالتي گزارشي را جاي گزين فضاي نمايشي مي كند كه از قدرت نويسنده به مشابه راوي داناي ؟؟؟ ميكاهد. توصيف ها و ديالوگ هاي كه بين شخصيت ها در داستان كاماسياب رد و بدل  مي شود ساختي مصنوعي به خود مي گيرد. گفته مي شود كه ديالوگ براي پيشبرد در داستان هاي فضانورد، سوژه محور يا شخصيت محور استفاده مي شود . ولي ذر اين داستان ديالوگ هيچ كمكي به پيشبرد داستان نمي كند. زبان محمدي زباني است كه بخشي از رسالت ادبي اش را مديون همين نثري است كه مهمترين شكل ساختاري آفرينش ضخيم و زيباست داستان هايش را تشكيل مي دهد . كه بخشي از رسالت ادبي اش را مديون همين نثري است كه مهمترين شكل ساختاري آفرينش اما همين زبان باعث مي شود كه بر ديگر مولفه هاي داستان بچربد و از ديدگاه زيبا نشانه ي اثر بكاهد. او بيشتر مولفه ها را فداي زبان مي كند در صورتي كه مي بينيم نويسندگان ديگر از اين زبان بهره مي جويد براي بيان اندايشه در طرح يا پلات داستان،اما در كارهاي محمدي اين طور نيست طرح يا پلات يا سوژه در يكي دو داستان در بين زبان گم مي شود در بقيه داستانهاي مجموعه شلي كم رنگ به خود مي گيرد. نويسنده از فضاي دولت و طبيعت الهام گرفته و داستانهايش درد فضا و محيطي روستاي و عقب مانده طرح ريزي مي كند. داستانهاي محمدي در صورت مسئله شايد بومي به چشم بيايد ولي در ساختي كلي تر اصلا روستايي يا بوم گرايانه نيست. او فقط با استفاده از طرح ساده و تك بعدي و با استفاده از چنين فضايي دست به ساخت داستانهاي رئا ليستي مي زند و مي كوشد به وسيله فضاهاي واقع گرايانه اي كه خلق مي كند دست به آسيب شناسي كه در جامعه اتفاق مي افتد بزند. او در يكي از داستانهايش به نام مادر توجه خاص و تيز بينانه اي به قشر زنان كارگر و كشاورز و روستايي دارد ديدگاهي ؟؟؟؟ و واقعيتي كه از زنان حاشيه نشين و روستا نشين كه خود نشان دهنده ي فلاكت و نكبتي است كه در زنان قشر پايين وجود دارد. او در اين داستان با ساخت فضاي مناسب كه در برگيرنده واقعيتي ذهني اما روايتي مستقيم است كه به داستان لطمه مي زند. در پي باز آفريني واقعيتي است كه در جوامع روستايي و شهر هاي عقب مانده اتفاق مي افتد. لذا خود همين آسيب ها باعث مي شود كه خيلي از زنان و مردان كشاورز و كارگر روستايي به طرف كلان شهرهايي مثل تهران نقل مكان مي كنند و در حاشيه هاي اين كلان شهرها جاي بگيرند بابا علي يكي از همين شخصيت هاست. كمبود در آمد و راهي شدن به سوي كلان شهري مثل تهران طبعا عواقب و آسيب هاي را از لحاظ اجتماعي و رواني براي خود- جامعه و حتي خانواده در بر دارد كه اگر با توجه به شرايط جامعه و ديگر حقوق پرسنل ها دولتي يك حالت تعادل بر قرار باشد كه بابا علي به عنوان سر پرست خانواده بتواند حالتي خود كفا داشته باشد شايد از آسيب هايي كه به جامعه وارد مي شود جلوگيري شود. محمدي در اين داستان چگونگي برخورد ذهنيت سنتي بابا علي و همشهريهايش را براي ما روايت مي كند. اما لحن صحبت كردن يك روستايي اينقدر شاعرانه نيست. لحن صحبت كردن روستاييان در بعضي مواقع خشن و در بعضي مواقع صميمانه اما عاميانه است نه شاعرانه و اين همان لحن كلي نويسنده است كه فبلا هم شاره كرده بودم نه لحن يك روستايي كارگر در يك روايت و چگونگي بر خورد مخاطب با زبان يك داستان روايت هاي محمدي بيشتر شامل يك يا دو رويداد و توليد و اثر و ساختار است. اما در مشكل كم رنگ تري از زبان، ساختار كلي كه از يك كليت شروع مي شود و به جز و بعد به كل مي رسد كه اين نوع ساختار در گاماسياب مشهور است
در پس داستان هايي كه روايت مي شود لايه وجود دارد كه تم يا درون ما به داستان را بپروراند اما اين لايه در كل مجموعه اتفاق نمي افتد. لايه اي كه هم از لحاظ هرمنوتيكي در ذهن مخاطب معنا را تكثير كند و هم از لحاظ كثرت گرايي زاويه ديدي چند بعدي داشته باشد. به جز چند قسمت نادر ((ثانيه هاي بودن كلاس،ثانيه هاي ديدن وصله هاي چسبيده ي لباس، كفش هاي لاستيك سياه و پاره و بزرگي اندوه فرو رفته در كوچكي مردمك)) در اين قسمت از داستان نويسنده با ديدي جامعه شناسانه دراق شخصيت داستان مي رود او درباره ي جامعه خود با تعمق مي نگرد او وصله ها چسبيده دانش آموزان محيط خود را مي بيند و زجر مي كشد. حالا ممكن است اين وصله هاي چسبيده ،وصله اي باشد كه خانواده يا حتي جامعه و يا حتي سرمايه داري بر روي لباس اين دانش آموز چسبيده باشد و اين معنا ها و تفسير ها در ذهن اتفاق مي افتد. و اين از نكات مثبت داستان است. اينكه داستان غائم به ذات خودش باشد و به دنبال ساخت معنا و فلسفه بافي نباشد.  

+ نوشته شده توسط نعمت مرادی کاکا وندی در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 17:27 |


Powered By
BLOGFA.COM


Chouk Cultural Center